تبليغاتX
شهر من لوشان، دیروز ، امروز ...

چند جلسه ای است دوباره در انجمن سینمای جوان ایران به هنرجویان فیلمسازی آموزش میدهم. احساس میکنم هر چه جلوتر میروم درس دادن سینما برایم سخت تر میشود. سالهای قبل در انتخاب دروس و اینکه چه بگویم و چطورمطالب را بیان کنم خیلی مشکلی نداشتم اما حالا برای انتخاب هر جمله وسواسی عجیب دارم و اصولا برای انتخاب اینکه کارگردانی را چطور به آنها آموزش بدهم!

فن و تکنیک و سکانس بندی و دکوپاژ و استوری بورد و این حرفها ممکن است برای آنها تازگی داشته باشد اما خودم میمانم. اینها همه مصالح کار است . ساختن با همه اینها متفاوت است . شم دیگری میخواهد و نگاه خاصی به پیرامون. تمام دغدغه ام مشود همین که این شور و شوق دیوانه وار خلق دنیایی مجازی در سینما چگونه باید آموزش داده شود یا منتقل شود یا ....

تجربیات چند سال درس دادنم گاهی آزارم میدهد . تعداد بسیار اندکی از هنرجویان در سالهای بعد فیلمسازی را ادامه میدهند. این بخشی ش بخاطر سختیها و مشکلات این کار ست و به نظرم بخش عمده اش بخاطر اینکه هیچکدام از آنها این شور و شوق سحر آمیز را برای " ساختن " یک فیلم و خلق دنیایی دلخواه " تجربه " نکرده اند. بنابر این با دیدن سختیهای اولیه و پس از ساختن یک یا دو فیلم به سرعت پا پس میکشند.نمیدانم چطور میتوان آنها را به این چهان وارد کرد . شاید این دغدغه ذاتی باشد . چیزی از جنس عشق به سینما که با وجود فرد عجین شده باشد . شاید هم علت دیگری دخیل باشد . نمیدانم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:48 توسط نصیر درویشوند |

چندین روز است که میخواهم از سال جدید بنویسم. دیگر از زمانش گذشت . راستش کمی خستگی کارهای فشرده سال قبل نگذاشت زودتر از این بنویسم و کمی هم درگیریهای زیاد برای بحث مالی فیلم هایم و بستن قراردادی جدید. در روزهای پایانی سال قبل همه چیز به دقیقه 90 کشیده شد . من هیچ مقصر نبودم.معطل انجام کاری بودم که بقیه باید انجامش میدانند و چقدر برای آنهمه تاخیر حرص خوردم. حاصل تنبلی آنها حداقل دو سه میلیون ضرر برای من شد و روزهای متوالی بلاتکلیفی. اما خوبیش این بود که در ایام عید سری به منزل پدری در لوشان زدم و به بهانه جشن عروسی مهدی مان دیداری با فک و فامیل و دوستان و آشنایان و بخصوص  "علی ارکیان" عزیز تازه کردم.

حالا دیگر همه آنروزها گذشته و خوشبختانه همه کارها انجام شد . معجزه آسا . سعی میکنم از فردابیشتر بنویسم. امیدوارم..

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 0:16 توسط نصیر درویشوند |

"سرزمین من فرهنگ کهن و غنی دارد که زیر غبار سنگین سیاست مخفی شده است. جایزه ام را به مردمم تقدیم می کنم. مردمی که مخالف خشونت هستند و با تمدن ها و فرهنگ های دیگر سر سازگاری دارند."

این جملاتی بود که اصغر فرهادی عزیز در زمان دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی از دستان ساندرا بولاک بر زبان راند. جملاتی  تحسین برانگیز، پرکنایه و فراموش ناشدنی.

خوشحالم که حالا او بر بام سینمای جهان ایستاده است . راستش از زمان دیدن فیلم خاص و متفاوت "شهر زیبا " عاشقش شدم و همچنان کارهایش را یکی پس از دیگری تعقیب کردم. خوشحالم برای قاطبه منتقدین سینمای ایران که در سالهای گذشته از فرهادی خوب نوشتند و در واقع او را خوب شناختند.

خوشحالم ، خوشحال برای آقایی سینمای فرهادی در جهان و خوشبخت از دیدن چندین و چند باره فیلم فوق العاده انسانی ، شریف و تاثیر گذار " جدایی نادر از سیمین " . هر چند هر بار تلخی گزنده اش جانمان را می آزارد ولی این واقعیت پیرامون ماست که فرهادی به همه ما آموخت بهتر است ببینیمش ! چیزی که میتواند مهمترین رسالت یک فیلم متعهد باشد نه هر چیز دیگری که این روزها  و از روی هزار گونه غرض با فرهنگ و هنر ناب ،در بوق و کرنا میکنند.

مبارکت باشد اصغر جان و درودی دوباره بر بوشهر که تو را در دامان خود به دنیا اورد.   

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 15:16 توسط نصیر درویشوند |

راستش توضیح این مساله و ارتباطش به وضعیت مدیریت در جامعه ما خواندن انبوهی کتاب و نوشتن مطالب مفصلی می طلبد . من میکوشم تنها سرفصل هایی از بحث ها را بصورت فشرده بیان کنم. برای مطالعه بیشتر کتابهای زیر را توصیه میکنم . هرچند اینروزها دیگر دانایی و خرد را ارج و قربی نیست و بالطبع آنچه حوصله ای برایش نیست و وقتی ، مطالعه جدی است .

یادم هست سال 72 برای یک تحقیق و کنفرانس دانشگاهی درباره" علل پیشرفت اروپا و عقب ماندگی ما" حدود  هفده جلد کتاب را مطالعه کردم و باز ناکافی بود. تازه به ابتدای بحث رسیده بودم و چقدر همان تحقیق ذهنم را به دنیای پیرامون روشن کرد و در تصمیم گیریهای بعدی وتعمیق نگرش و حتی  پیشرفتم در سینما و تحقیق و پژوهش فیلم هایم کمک کرد ( تابحال دو جایزه ملی بهترین تحقیق و پژوهش فیلم مستند گرفته ام ) حالا دیگر خیلی وقت است دانشجویان برای هر تحقیق پیش و پا افتاده ای سریع و حتی بدون خواندن متن ها مستقیما از اینترنت پرینت میگیرند یا بدتر از آن کافی نت ها برایشان تحقیق را انجام میدهند. چقدر جای تاسف است و چه بر سر آموزش آمده است ؟چقدر همه غافلند از این که دانشگاه رفتن برای کسب روحیه دانشجویی و پژوهش است نه .....

دو روز پیش هم مهمان جلسه ای بودم و انبوهی از این تحصیلکرده های دانشگاهی که متاسفانه بیشترشان فارغ التحصیل دانشگاه آزاد و دانشگاه های بزرگ و کوچک علمی کاربردی پیام نور و ... هستند، نشسته بودند.(البته منظورم این نیست که تمام فارغ التحصیلان این دانشگاهها این وضعیت را دارند. تعدادی از آنها عمدتا بصورت خود انگیخته از روحیه و توانایی علمی قابل تحسینی برخوردارند اما بقیه عمدتا  فقط مدرکی در دست دارند و قربانی این وضعیت موجود هستند ) بحثی درافتاده بودو همه نظر میدادند. باورتان بشود یا نشود نمیدانم. ولی در نظرات هیچکدامشان اثری از روحیه آکادمیک و تحقیقی با مشخصه " تفکر انتقادی " نبود.اساس و بنیاد مسائل را نمی دیدند و از تحلیل دقیق و علمی مسائل عاجز بودند.البته یک اشکال دیگر این مملکت این است که همه را بطرف درس خواندن و دانشگاه رفتن هل میدهند . درس خواندن و میل به دانایی وکسب تخصص علمی روحیه و میل ذاتی خاص خودش را میخواهد که بالطبع در هرکسی نیست . بگذریم .

داشتم کتابها را معرفی میکردم. توصیه ام صرفا منابع دست اول دانشگاهی معتبر است . همین

مکاتب سیاسی قرن بیست  ترجمه دکتر بشیریه   اندیشه سیاسی در قرن بیست  نوشته دکتر بشیریه سیر حکمت در اروپا نوشته محمد علی فروغی تاریخ فلسفه مغرب زمین  نوشته برایان مگی لذات فلسفه نوشته ویل دورانت- زمینه روانشناسی  هیلگارد روانشناسی رشد  نوشته لورا برک - تاریخ تمدن چهان نوشته ویل دورانت بخش های عصر روشنگری و دوران مدرن-جامعه باز و دشمنان آن نوشته کارل پوپر- تاریخ جامع ادیان نوشته جان بی ناس- تئوریهای مدیریت و نظریه سیستم ها- مجموعه کتابهای مرجع تاریخ ایران قبل و پس از اسلام  و تعداد زیادی کتب دیگر که شرح آنها در این مقال نمیگنجد.  

مهمترین چیزی که پس از خواندن این کتابها عایدمان میشود فهم و درک روشنی داشتن از تاریخ تحولات جهان و ورود به عرصه اندیشه ورزی برای تجزیه و تحلیل صحیح مسائل است . مساله ای که اولین گام برای فهم زندگی انسان در عصر مدرن (دوران مدرنیته )و چند و چون وضعیت درمانده گی ما در هزارتوی گذشته (سنت ) و هراس از پذیرش دوران مدرن و آثار و عواقب دردناک این دربدری و نابسامانی فکری است .

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 14:37 توسط نصیر درویشوند |

رودبار 69...

رود-

بی محتوای آبی عشق

کوه-

بی خنده های کبک جنون

دشت های شکسته ، باد به دست

بی علف

دره های آتشگون

بی که سنجد، ترانه بار بلوغ

بی که بیدی ، تجسم مجنون-

-اشک جوشیده از شکاف درون

آه .... در بیشه

سرو ناموزون

زیرآوار هول همسر من

حامدم ....آی....کاوه ام

دامون!

خانه-خواب غریبه در جنگل

سقف-

تابوت کشتگان ستون

آنکم!

دخترقصیده ی نذر

تازه تر شعر ضجه را

مضمون

بی تکان طناب

جامه صبر

بغض در چشم ها

کف صابون

دردها

-یکدهن-کبود آواز

زخم ها

کاسه گیر چشمه خون

در دهان من

آه .... این اوقات

تلخ چون خون نارس زیتون!

 

تیر ماه 69 رودبار

این شعر زیبا را شاعر بزرگ و آزاده گیلانی شیون فومنی تحت تاثیر ویرانی شهرهای رودبار ، منجیل و لوشان در زلزله مهیب سال 69 سروده. زلزله ای که آثار مخرب روحی اش هنوز از آن دیار رخت برنبسته است و حتی در بسیاری نقاط بخصوص روستاها، ویرانه ها همچنان پا برجا مانده اند! چند وقت دیگر (31 خرداد 91) بیست و دومین سالگرد آن روز هولناک است .

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:17 توسط نصیر درویشوند |

دوستی خواسته است تا برایش بنویسم که چرا مدیران در کشور ما از زیر بار مسئولیت شان طفره میروند. چرا مسائل ومشکلات لاپوشانی میشود ؟ چرا خبرنگاران و رسانه ها را متهم میکنند؟ و چرا کاردان و کاربلد نیستند و ....

چه باید گفت ؟ از کجا شروع کرد؟ برایش نوشته بودم که این موضوع قصه ای مفصل دارد اما منشا اصلی این نابسامانی ها در نبود یا ضعف دموکراسی است .این را مجبورم بیشتر بشکافم.

اروپا پس از رنسانس خود را از تسلط کلیسا رهانید. این به مدد عوامل بسیار بود. مهمترین علل را میتوان نهضت روشنگری علمی ، شکل گیری مذهب دنیا گرای پروتستان بجای مذهب آخرت گرای کاتولیک ، ظهوربورژوازی (طبقه پیشه وران پولدار نوظهور در اروپا که حاکمیت تاریخی فئودالها - زمین داران بزرگ - را که دست در دست پادشاهان و کلیسا بودند نمی پذیرفتند.) ایجاد و گسترش صنعت چاپ و کتابخوانی ،ظهور اندیشه های فلسفی جدید مبتنی بر قانون اجتماعی بجای مذهب و آزادی فردی بجای بردگی ، تاثیرات جنگ های صلیبی، گسترش دریانوردی، انباشت سرمایه مادی و.... بود.

تجلی این اتفاقات انقلاب کبیر فرانسه در قرن هجدهم بود. این انقلاب نطفه آزادیخواهی و مبارزه با حکومت های ظالمانه پادشاهی در اروپا را بست .

پس از آن اروپا به سرعت در تحولات گسترده سیاسی اجتماعی فرو رفت . اندیشه های گوناگون و فیلسوفان و نظریه پردازان بزرگ، قرون 19 و 20 را تحت تاثیر خود قرار دادند. مهمترین اینان فردریش ویلهلم هگل،کارل مارکس ،زیگموندفروید،جان لاک،داروین،دیوید هیوم، نیچه، مونتسکیو،شوپنهاور،کارل رایموند پوپر و دیگران بودند. اندیشه های اینان چه بود؟

بدیهی است که شرح همه آنها در این مقال نمیگنجد اما برای فهم صحیح تاریخ تحولات جهان و چند و چون وضعیت فعلی ما هیچ گریزی از مطالعه دقیق آثار این اندیشمندان نیست. هر نظر و ایده ای که مشرف بر تاریخ اندیشه جهانی نباشد بدون تردید از استواری و عمق لازم خالیست .

 هگل و مارکس نقش عمده ای در ایجاد ایدئولوژی مارکسیسم داشتند که برای حدود یک قرن نیمی از اروپا و بخشهای اعظمی از جهان را در کام خود فروکشید.براساس این مکتب به دلیل ظلم مضاعف سیستم سرمایه داری سرانجام انقلابات کارگرانی که روزبه روز فقیر تر میشوند و جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند سیستم سرمایه داری را برخواهد چید و حکومت به دست توده ها خواهد افتاد. نیچه بنیاد گذارتفکر مدرن، مرگ مسیحیت  و دوره خرد است   .زیگموند فروید با معرفی ضمیر ناخودآگاه و اعلام اینکه اعمال و افکار بشر از سیستم ضمیرناخودآگاه و غیر قابل کنترل توسط خودش متاثر است مکتب روانکاوی را بنیاد میگذارد و شالوده های تربیتی و پرورشی پیش از خود را فرو میریزد.

دیوید هیوم نظریات معروف استدلالهای مذهبی را (علت و معلول) به چالش کشید و داروین با مطالعات و تحقیقاتش در زمینه تکامل انسان ، آفرینش هدفمند و الهی انسان را توسط خداوند زیر سوال میبرد.  مونتسکیو نظریه تفکیک قوا را در حکومتداری برای جلوگیری از دیکتاتوری ارائه میکندو شوپنهاور فلسفه تلخ و کفرآلودش را برای جهانیان عیان میکند.

اروپا یکسره در شور و غوغاست . کلیسا دیگر جایگاهش را در دستیابی به حقیقت و رستگاری از دست داده و عصر ، عصر علم و اندیشه است .دین به سختی و پس از کشتارهای بسیار از اداره جامعه کناره گرفته .در این شرایط جان لاک فیلسوف معروف انگلیسی به جای قدرت کلیسا یا پادشاه برای اداره جامعه و کنترل مردم، "قرارداد اجتماعی" را توصیه میکند .تحول بزرگی که بعدها به "قانون" بدل گردیدکه امروزه بنیان اداره حکومتهای مترقی است . اینها در وضعیتی بود که دیگران نیز هرکدام طرحی نو برای اداره بهتر اروپا که تازه از هزار سال استبداد کلیسا رهایی یافته بود در افکنده بودند..

ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 20:11 توسط نصیر درویشوند |

1-روزهای خوب از پس دوره های سخت میرسند. قصد دارم بهترین تجهیزات تصویر ، صدا و نور موجود را برای کارهای مستند و حتی سینمایی خریداری کنم .به روزهایی فکر میکنم که برای هزینه کردن شخصی در تولید فیلم های اولیه ام هیچکس کمکم نمیکرد و چه سختیها که نمیکشیدم. حالا این روبراه شدن اوضاع مالی توفیق بزرگی است اما با همه خوبی اش تنها یک مقدمه است . هرگز متوقف نمیشوم. سینما و دنیای مهیجش را چنان دوست دارم که هیچ لذتی جایش را برایم پر نمیکند.کاش تنها بیشتر فرصت داشتم تا فیلم هایی را که دوست دارم هزاران بار تماشا کنم.

2- بچه که بودم بیشتر وقتها جلو مغازه مان ردیفی از پیرمردهای جورواجور جمع میشدند. خیابان شهید پیروی بودیم که آنوقتها هنوز آسفالت نشده بود. کنار پل قدیمی لوشان و بر فراز رودخانه زیبا وخروشان شاهرود. من گاهی به حرفهای پیرمردها گوش میدادم. علی محمد همسایه سمت چپی مان بود و اکبر ولی بیگی سمت راست . البته این دو نفر آنروزها پیر نبودند. هر چند علیمحمد شمسینی حالا عمرش را به شما داده .جمعشان جمع میشد و قصه ها میگفتند . بیشتر غروب که میشد می آمدند.جز مغازه دارها بقیه بیشترشان کارگرهای کارخانه سیمان قدیمی لوشان بودند و چه ابهتی داشتند برای ما کارگرهای کارخانه ..

ازآنهمه داستان که آنها گفتند تنها یکی در خاطرم مانده. عجیب است و جالب اینکه این قصه را همین امروز به یاد آوردم. قصه چه بود؟

یکی از این پیرمردهای خوش مشرب رضا نام داشت . او هم مثل بقیه کرد بود.قیافه وجیهی داشت و به نظر متین و موقر میآمد. داستانی که آنروز تعریف کرد داستان جمجمه ای بود که آنها در " خرزان" پیدا کرده بودند.چندین سال پیش . زمانی که او بچه بوده و همراه پدرش در زمستانی سخت در خرزان گیر کرده بودند و نزدیک بوده گرگ پاره شان کند. " خرزان " یکی از صدها دهستان دورافتاده ، برفگیر و صعب العبور در مناطق کوهستانی لوشان است . پدرم بخاطر شغل دوره گردی اش تمام این روستاها را مثل کف دست میشناخت و با علاقه و لذت وافری چشم به دهان آقا رضا دوخته بود. آنها جمجمه یک انسان را پیدا میکنند. کمی ترس برشان میدارد اما چیزی که باعث میشود در سرمای زیر صفر کوهستان ناگهان هرم گرما وجودشان را در خود بگیرد نوشته ای است که یکی از همراهان آنها میخواند." متولد زنجان ، بزرگ شده تهران ، گرگ خورده خرزان"

این صدا انگار در کوهستان می پیچد. همه سواد ندارند. پدر آقا رضا نمه ای حالیش است . نوشته را دوباره میخواند. همه خشک میشوند. متن در یک خط کامل و با ظرافت روی جمجمه حکاکی شده . نه طوری که کسی دیگر نوشته باشد. متن در خود جمجمه است . از عمق استخوان بیرون زده!

یادم نمی آید باقی داستان چه بود . پیرمردها همه تایید میکنند و در فکر نوشته ای هستند که بر پیشانی خودشان نقش بسته .کاملا موضوع را باور کرده اند.من غرق شده ام در قصه و تمام قد در کنار جمجمه ایستاده ام . پدرم با تعجب و سرگشتگی سرش را تکان میدهد. در عمق فکر او چه میگذرد؟ آنروز نمیدانستم اما حالا مطمئنم این سوال همان لحظه چون خوره به جانش افتاده که سرنوشته خودش چیست ؟

پی نوشت : گاهی فکر میکنم چرا زندگی فرصت نمیدهد بیشتربا پدرم باشد. کشفش کنم. ببینمش وبگذارم از خود ، زمانه و از درونش بگوید. ببینم با چه قابی به جهان مینگرد؟کی این فرصت دست خواهد داد؟ نکند هیچوقت .... نکند گنج حرفها و اندیشه هایش همیشه برایم وهم آلود و نامکشوف بماند...

گفته ام محمد مان آرام آرام تصویرهایی ازش بگبرد. با خودم قرار گذاشته ام یک دوربین کوچک خوب برای محمد بخرم که با پدر مصاحبه کند و بگذارد او روبروی دوربین سخن بگوید . کاش میشدخودم بیشتر درگیر این موضوع شوم . حالا که امکانش نیست . باید بگذارم برای تابستان. فصل ییلاق رفتنش.

چه خوب گفت احمد شاملوی تکرارنشدنی و سترگ در شعر زیبای"غزلی در نتوانستن" :

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه

و فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها میتوانم کرد

غم نان اگر بگذارد

تامل: رابطه عجیب و بامسمایی بین این قصه و کلمه "سرنوشت" برقرار است . حتما این قصه ها باعث شده که برای مفهوم تقدیر و فرجام زندگی عبارت "سرنوشت" با معنای مشخص "چیزی که در سر نوشته اند و حتما هم همان خواهد شد"در زبان پیشینیان ما رواج یابد. اینطور نیست؟ شما چه فکر میکنید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:25 توسط نصیر درویشوند |

1-پذیرش مسئولیت سخنان کسی که در جایگاهی حقوقی، تشکیلاتی ، سازمانی و حتی معنوی  قرار دارد جزو بدیهی ترین اصول اخلاقی و همچنین وظایف نانوشته اوست . مدیر یک شرکت . رئیس هیات مدیره . سخنگوی یک سیستم.وزیر یک دولت ، نماینده یک پارلمان ، مدیر یک باشگاه . سرمربی یک تیم و... همه و همه در زمانی که از طریق سیستم های خبری یا رسانه ای با افکار عمومی سخن میگویند در مقابل تک تک جملات خود مسئولند. این به این معناست که باید با افکار عمومی صادق باشند و اثرات و عواقب سخنانشان را نیز پذیرا.

2-در فروشگاه دوستم نشسته ام. تلویزیون اخبار بیست و سی دقیقه را پخش میکند. تصویر رویانیان مدیر عامل پرسپولیس را می بینم و صحبتهایش را . او از مدیر عاملی پرسپولیس استعفا کرده است . خیلی مشخص و با صراحت و بی دغدغه میگوید اهل دنیای فوتبال نیست و آقایان نمیخواهند بگذارند پرسپولیس به اوج بازگردد بنابر این میرود. دوستم میگوید امشب برنامه 90 جنجالی است . برای من خیلی استعفای رویانیان مهم نیست. اشکالات فوتبال ما ریشه ای تر از این است که امثال رویانیان یا کسان دیگری از پسش بر بیایند.

شب در خانه برنامه 90 را همزمان با خواندن فیلمنامه " یک اتفاق ساده " و دیدن فیلم" آلزایمر" می بینم. چه زجری است این سه کار با هم. چه کنیم؟ وقت تنگ است .منتظرم رویانیان بیاید پشت خط و می آید . بالکل میزند زیر استعفایش! فردوس پور مات است و رویانیان ماهرانه و بی هیچ دغدغه ای به همان راحتی که درباره استعفایش در بیست وسی حرف زده بود اینبار درباره استعفا نکردنش صحبت میکند. مردم را چه فرض میکنند؟

لحظاتی بعدخبرنگاران را متهم میکند که حرفش را درست ننوشته اند. خبرگزاری فارس را .

دقایقی بعد فردوسی پور خبر میدهد که از خبرگزاری فارس تماس گرفته اند . متن خبری را که روی خروجی گذاشته بودند دو بار برای رویانیان خوانده بودند.بعد فایل صوتی مصاحبه او با تلویزیون پخش میشود . فردوسی پور و چندین میلیون ایرانی که پای برنامه 90 نشسته اند سرانجام نمی فهمند او استعفا کرده یا نه ! یعنی حرف زدن اینقدر سخت و پیچیده است ؟یا شفاف حرف زدن به صلاح نیست ؟

3-مدیر عامل باشگاه ذوب آهن و منصور ابراهیم زاده از هر دری سخن میگویند و سعی میکنند القا کنند که در باشگاه ذوب آهن " همه چی آرومه ". این وسط مدیر عامل ناگاه میگوید "فکر میکنم خبرنگارهای برای اینکه تیراژ روزنامه شان بالا برود نوشته بودند ما مشکل تدارکات داشتیم. در حالیکه هیچ مشکلی نداشته ایم. " یادم می آید مصاحبه چند وقت پیش بازیکنان ذوب آهن را که از تغذیه شان با کیک و ساندیس ناراحت بودند.

پایان : اینها همه را نوشتم برای چه ؟ مدیران بجای مسولیت شناسی در برابر سخنانشان هر جا قافیه تنگ میشود خبرنگاران را متهم میکنند یا از زیر بار حرفهایشان با لفاظی و مغالطه در میروند. من  هرگز نمیگویم هر چه خبرنگاران می نویسند بجاست اما بسیاری موارد مثل روز روشن است که خبرنگار تنها خبر را انتقال داده است .در این مواقع چرا اینقدر شجاعت نداریم که برای سخنان خود شانی قائل باشیم؟ چرا برای فرار از بار مسئولیت سخنانمان و تبرئه خویش ، به این راحتی خبرنگاران را آماج تهمت دروغ پراکنی و خبرسازی قرار داده و اعتماد مردم را به رسانه ها مخدوش میکنیم؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 2:2 توسط نصیر درویشوند |

کارلوس کیروش سرمربی بادانش و بزرگ تیم ملی ایران مرتبا در جواب انبوه خبرنگاران که میخواهند از او تضمین بگیرند که تیم ملی فوتبال را به جام جهانی فوتبال 2012 خواهد رساند یک جمله را بارها تکرار کرده است  .

"ما باید سخت کارکنیم" به گمانم هیچکس چنان که شایسته است معنای سخن او را درنیافته است !

کوچکتر که بودیم رویاهای بزرگی داشتیم. رویاهایی که بسیاری با بزرگ شدن و مواجهه با واقعیات گزنده و بیرحم جهان پیرامونی یک به یک از بین رفتند. آنروزها همه شان برایمان دست یافتنی می نمودند و " آینده "  واژه پرمعنا و اندیشمندانه ای بود. می دانستیم همه چیز در " آینده" رخ خواهد داد و میدانستیم که در " آینده" ما انسانهای بس بزرگ و تاثیرگذاری خواهیم شد.

دوران شور و شوق و غوغا بود. تازه انقلاب شد و سرها همه به بالا خیره شده بود. .در این میانه ما هم آرام آرام آماده می شدیم که برای خودمان کسی بشویم.یادم هست دبیرهای دوره راهنمایی رسیدن به قله های بزرگ پیشرفت را برایمان آسان جلوه دادند. آیا آسان بود؟ آموختیم که جاه طلب باشیم . نسل ما آموخت و مگر چه عیب داشت . یا دارد؟ میخواستیم در اوج جهان باشیم.هر چند عده ای خامدستانه با غرور مقایسه اش کنند یا گمان برند که در توهمی دراز سیر میکنیم.آنان از ما چه میدانند؟ چه خوب گفت مولانا  که آنها از ظرفیتهای درونی من بیخبرند.

هر کسی از ظن خود شد یارمن                                   از درون من نجست اسرار من                          

ناگهان بزرگ شدم .فشار روزمره گی و تن دادن به زندگی روتین و تکراری لحظه ای قطع نمیشد. خانه و محیط اختاپوس وار بر دست و پایم پیچیده بود . با رویاهایی بس بزرگتر راهی بهترین دانشگاه کشور شدم. چند سال در هیاهوی تهران بزرگ و مدرن گم شدم .هیچ چیز در کنترلم نبودو در سخت ترین روزهای زندگی ام به نظر چاره ای جز تسلیم و فرورفتن در مرداب تکرار نبود. در هرکار نویی ریسک بود و هراس.

در این شرایط" دیگران" که در جهان کوچک و امن خود راحت آرمیده بودند برای من آیه های یاسی بودند که ناکامی و شکست را هر آینه در جبینم میخواندند در حالیکه به نظرم فهم آنچه می اندیشیدم و دوست میداشتم کار سختی نبود.چه باید میکردم؟به شرایطی تن داده بودم  که میل من نبود و می دیدم که در پیرامونم  همه همین اند. در شهرم. محیطم. جامعه ام. تقریبا هیچکس برای برون رفت از روزمرگی تقلای درستی نمیکرد . تنها عده ای شعارش را میدادند. به نظرم می آمد همه با هم مدفون شده ایم. هر چند محکمتر از هر زنده ای نفس میکشیم و چه راست گفته بود فرهیخته ستودنی صادق هدایت "که اینجا گورستان استعداد است ".

حالا آن سالها چون دود و غبار گذشته است .چند سالی است سینما را یافته ام یعنی در واقع خود را یافته ام و مهمتر از همه در یادگیری و فیلم ساختن استمرار داشته  و به قول معروف وا  نداده ام. ماندن در فیلمسازی را که به قول سهراب شهید ثالث کارگردان افسانه ای ایران دشوارترین کار دنیاست بیش از هر چیز و هر کس مدیون " خودم " هستم. خودم که دریافتم . آگاه شدم و سرسختانه با مشکلات و ناکامی ها جنگیدم. زمین خوردم اما به قول گاندی بزرگ زمین خوردنم مهم نبود "برخاستم". راضی نشدم استعداد های درونی ام را به خودشکوفایی نرسانم.

حالا نسبتا راضی ام. دیگرچیزی مثل خوره روحم را از درون نمیخورد. احساس میکنم بدون ساختن فیلم وجود ندارم.حرفها و نظرات دیگران در فضایی که خود همه چیزش را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام هیچ تاثیری رویم ندارد. مثل رابرت دنیرو در " گاو خشمگین" و تکیه کلام معروفش I AM BOSS .سرخوشانه و مدعی راه خود را میروم.با چشمانی باز و روحیه ای جسور.

بعنوان یکی از بزرگترین تحولات زندگی ام چند وقتی است تصمیم دارم روی فیلمنامه ای کار کنم که بعنوان       " اولین فیلم سینمایی ام " بسازمش. فیلمی که باید مرزها را بشکند. این را با اطمینان میگویم و رویش فکر کرده ام.میدانم چه کار طاقت فرسا و سهمگینی است.

همچنان که آموختم برخیزم این را نیز از اسطوره بازیگری سینمای جهان آل پاچینوی دوست داشتنی آویزه گوش کرده ام که " ریسک کن و الا می گندی! "چیزی که در اندازه خود چند بار تجربه اش کرده ام.

باز میگردم به کارلوس کیروش . مربی اصیل و کار بلد فوتبال. کسی که مطمئنم جامعه ما فهمش نخواهد کرد.او دقیقا دست روی پاشنه آشیل ما ایرانی ها گذاشته است . کارنکردن، بی برنامگی ،بی نظمی و بی هدفی، روزمره گی ، چشم انتظار شانس و اقبال بودن و زمین و زمان را در شکست ها و پسرفت ها مقصر دانستن. درست است برای رسیدن به جام جهانی باید سخت کار کنیم. چیزی که حتی تعریفش را نمیدانیم. آیدا همسر شاعر سترگ و زنده یاد احمد شاملو گفته بود او حتی در سخت ترین روزهای بیماری اش روزی 16 ساعت بی وقفه کار میکرد. کدام شاعر دیگری را چنین سراغ داریم؟

جایی خواندم زمانی که گابریل گارسیا مارکز نگاشتن رمان برنده نوبل اش " صد سال تنهایی " را به پایان رساند یک کامیون نوشته های باطله  همین رمان را از خانه اش بیرون کشیدند. این کار سخت و پشتکار ستودنی اثر جاودانه و جادویی " صد سال تنهایی" را خلق کرده است .

بدون تردید موفقیت در همه جا و همه چیز یک رنگ دارد و یک شرط . ایمان دارم که فیلمی بزرگ و زیبا خواهم ساخت این اعتماد به نفس و نگاهی است که به خود دارم و در وجودم ریشه دوانده و ایمان دارم که برای اینکار باید خستگی ناپذیر کار کرد. از جان مایه گذاشت . باید کسی دیگر شد. چه باک! میشوم.حاصل کار، ارزشش را خواهد داشت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:37 توسط نصیر درویشوند |

یک تیم "وحدت" ، یک زمین فوتبال و یک دنیای بسیار بزرگ. همه چیزمان همین بود. من ، حشمت ، حسین و دیگران... سالها پیش.

روزهایی که تیم فوتبال وحدت بازی داشت قلبمان داغ میشد. حرکات تک تک بازیکنان را که حالا تنها چند نام از آنان بخاطرم مانده عاشقانه در زمین طراحی میکردیم و منتظر معجزه بزرگ تیم مان در زمین خاکی و سنگلاخ شهر بودیم. زمین فوتبال شهید محمد نعیمی.ما آنرا به چشم بزرگترین ورزشگاههای فوتبال جهان میدیدیم و در این میانه چه تفاوتی میکرد اگر حتی یک نیمکت هم در اطراف زمین برای نشستن بازیکنان یا تماشاگران نبود یا دره هایی بزرگ اطراف زمین را در محاصره کشیده بود و گاه برای پیدا کردن تنها توپ مسابقه از عمق این دره ها دقایقی طولانی بازیها به تعطیلی کشیده میشد یا حتی زمانی که گله گاوها به زمین هجوم می آوردند و گروهی بسیار مامور بیرون راندنشان از زمین می شدند!
تیم بازیکنانی خاص هم داشت ."نادر پالنگ" فوروارد تیم که بخاطر تیزچنگی اش در گل زدن و توانایی بالای دریبل زدنش همه نادر پلنگ ش میخواندند. حسن بهادیوند که قیافه ای مغرور و جدی داشت و در بازیسازی بی نظیر بود. دیلم مدافع سبیلو و قلدر تیم، فرشید که همه فرچی یا پرچیدش میخواندند و تمام توپهای هوایی وسط زمین و دفاع میانی را با فریاد " ولش کو خومم " ( ولش کنید خودم توپ را میزنم) هد میزد. حکمعلی بهادیوند بازیکن باهوش و باتجربه و عقیل فتحی شاهکار دروازه بانی که عقابی آسمانی بود.چه اسطوره های شدند! چه کسی لیونل مسی و کریس رونالدو را میشناخت؟ جهان تنها دو اسطوره برزگ فوتبال داشت . پله و مارادونا و باقی همه بازیکنان غیر قابل مهار وحدت در زمین خاکی لوشان بودند.

تنها تیم دیگر شهر " سیمانساز" بود که گاهی بازیکنان تکنیکی اش وحدت را به زحمت می انداختند اما ترکیب قدرت بدنی بالا و فوتبال غریزی و با شور از وحدت تیمی دیگر ساخته بود.

یادم می آید در لوشان و همپای شور و شوق کودکانه ما هیچ تیم میهمانی نتوانست از پس وحدت بربیاید.تیم های کوچکی که هیچکدام در لیگ های فوتبال دسته 2 یا 3 هم توپ نمیزدند و عمدتا از شهر های رشت ، قزوین ، رودبار و .... می آمدند . چقدر برای ما بزرگ به چشم می آمدند. تنها از آن تیم ها نام بانک ملی رشت یا قزوین در خاطرم است حالا.

اما زمان آبستن حوادث بسیار بود.سالهای بعد لوشان به سرعت در تغییرات ناخواسته فرو رفت و وحدت هم متاثر از این تغییرات بناگاه فروپاشید. بازیکنانش پراکنده شدند یا پا به سن گذاشته و کفش هایشان را آویزان کردند. مثل زمین فوتبالش که دیگر هرگز رونق سابق را نیافت و شاید امروز هیچ اثری از آن روزهای پرهیاهو و شلوغ در خاطرش نمانده باشد یا حتی به عنوان زمین فوتبال وجود خارجی نداشته باشد .

چند سال بعد تیم های دیگری با نیروی نوستالژیک خاطرات "وحدت" سرو شکلی پیدا کردند از جمله شاهین که تیمی یکدست کرد تبار بود از محله "شره کوه" لوشان، تیم لوشان ترک نشین و شهرداری که ترکیبی از بازیکنان تیم های مختلف بود اما فکر میکنم لوشان هیچگاه دیگر شور و انرژی بازیهای تیم وحدت را به چشم ندید. شاید هم برای نسل من بازیهای آنها اینهمه جادویی و پر رنگ و لعاب بوده باشد . نمیدانم...

پی نوشت :بسیار دوست دارم بدانم حالا آن بازیکنان کجا هستند . چه میکنند و احساسشان از اینکه آرزوهای دوره کودکی و زیباترین خاطرات فوتبالی ما را در آن جهان وارونه و غبارآلود شکل بخشیدند چیست ؟ شاید یکروز فیلم مستندی درباره شان کارکنم. باید ببینم چه میشود!
  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10:34 توسط نصیر درویشوند |